عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

51

منتخب التواريخ ( فارسى )

صوتى و نقشى و سرودى و سازى آرام نمىگرفت . القصّه مالك اطوار مختلف و اوضاع متلوّن بود . چندگاهى در عهد افغانان به صحبت شيخ علايى بود و در اوايل عهد پادشاهى چون جماعت نقشبنديه استيلا داشتند ، نسبت خود به اين سلسله درست كرد و چندگاهى منسوب به مشايخ همدانيه بود و آخرها كه عراقيه دربار را فرو گرفتند ، به رنگ ايشان سخن مىگفت - و تكلّموا الناس على قدر عقولهم - شيوهء او بود و هلّم جرّا . به هرحال پيوسته به درس علوم دينيّه اشتغال داشت و علم شعر و معمّا و فنون و ساير فضايل خصوصا علم تصوّف را بر خلاف علماى هند خوب ورزيده و شاطبى را ياد داشت و به استحقاق درس مىگفت و به قرائت عشره قرآن مجيد را ياد گرفته بود و هرگز به خانهء ملوك نرفت و بسيار خوش‌صحبت بود و نقلهاى غريب داشت و در آخر عمر كه ضعف بصر پيدا كرد و از مطالعه بازماند منزوى شد . تفسيرى نوشت مانند تفسير كبير مشتمل بر چهار جلد مضخّم و منبع نفايس العيون نام نهاده و از غرايب امور است اينكه در خطبهء آن تفسير تحرير مقصدى كرده كه از آنجا به وى دعوى مجدّدى مأئهء جديد مىآيد و تجديد خود آن بود كه معلوم است و در آن ايام كه توفيق اتمام آن يافت ، پيوسته از روى آگاهى قصيدهء فارضيهء تائيه كه هفتصد بيت است و قصيدهء برده و قصيدهء كعب بن زهير و ديگر قصايد محفوظ را ورد داشت و مىخواند تا در لاهور در هفدهم ذى قعده سنهء 1001 ه . از اين جهان درگذشت - امره الى الله - ملّايى به اين جامعيّت به‌نظر نيامد ، اما حيف كه به جهت شومى حبّ دنيا و جاه در لباس فقر هيچ جاى آشتى به دين اسلام نگذاشت و جامع اوراق در عنفوان شباب به آگره چند سال در ملازمتش سبق خواند ، الحق صاحب حقّ عظيم است و ليكن به جهت ظهور بعضى امور دنياوى و بىدينى و غوص در مال و جاه و زمانه‌سازى و مكر و فريب و غلوّ در وادى تغيير مذهب و ملت آنچه سابق داشت اصلا نماند - قل انا و إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ - و همان سخن عوام الناس است كه پسر بر پدر لعنت مىآرد به تقريب همين از يزيد گذشته قدم به گستاخى بالاتر مىنهند و مىگويند بر يزيد و پدر او لعنت . مير سيّد محمّد مير عدل امروهى امروهه قصبه‌اى است از توابع سنبل . دانشمند صاحب صلاح و تقوا و ورع بود . در اوايل